فومنی

گاه نوشته های محمد پور خوش سعادت

فومنی

گاه نوشته های محمد پور خوش سعادت

فومنی

بسم رب الحسین (ع)
محمد پور خوش سعادت هستم . و در اینجا مقالات و دغدغه هایم را منتشر می کنم

کتاب "فانوس ها همه خاموش"  مجموعه خاطرات بسیجی دیروز و امروز "مجید بزرگی راد "ازدوران دفاع مقدس می باشد که با مصاحبه و پیگیری سید مجتبی نعیمی و تدوین  دکتر حسین باقری به رشته تحریر درآمده است. این کتاب اولین کتاب تاریخ شفاهی دفاع مقدس شهرستان فومن نیز محسوب می شود .

"فانوس ها همه خاموش " روایتگر حضور دلاور مردان گیلانی و فومنی در میان کارزاری است که مردان و نامردان را از یکدیگر جدا می نمود . تدوینگر در مقدمه کتاب  , جمع آوری و تدوین این کتاب را به صورت خود جوش و اصطلاحاٌ مردمی ذکر کرده و بیان داشته که این کتاب , از پشتیبانی هیچ ارگانی و نهاد دولتی برخوردار نبوده و از هیچ نوع حمایت مالی یا اداری در طول کار بهره مند نشده است ، لیکن پس از ارائه به دفتر مطالعات و ادبیات پایداری مراکز استانی حوزه هنری ، اثر مورد نقد و کارشناسی قرار گرفته است و النهایه , چاپ شده است .در واقع  تهیه کنندگان این اثر ، خاطرات هم کلاسی خود را جمع آوری و تدوین کرده اند و این کار حاصل فعالیت دانشجویان حزب الهی است که از سر تکلیف و بدون هیچ چشم داشتی قدم در این راه گذاشته اند .( تدوین گر کتاب از سید مجتبی نعیمی محمد پور غلامی,  محمد حسین نوروزی,  روزبه حاتمی,  مهدی حقیقت خواه ,سجاد پور جعفری , بنت الهدی کربلایی, مطهره کربلایی , مائده کربلایی , مهدی هادی پور و صادق آقازاده ) به عنوان کسانی که این اثر را برای چاپ اماده نموده اند نام برده است .

پرداخت کامل به جزئیات و تصویرسازی، اشاره به واقعیت‌ها  و اشاره به سوابق شهدای نام برده در کتاب از نقاط قوت این کتاب  می توان برشمرد.

شیوه نگارش کتاب بر اساس ضبط خاطرات شفاهی است. مصاحبه‏کننده با پرسش به سراغ راوی کتاب رفته است و براساس سئوالاتی که داشته است به تدوین کتاب پرداخته است. کتاب فانوس ها همه خاموش از معدود آثاری است که تدوینگر پرسش مصاحبه را هم در نسخه تدوین شده آورده است.

خواننده در جای جای کتاب  احساس می‏کند جملات تدوین شده همان مصاحبه‏های ضبط شده است، یعنی دخل و تصرف چندان محسوس نیست و تدوین به گونه‏ای است که حتی فضای مصاحبه هم مجسم می‏شود.

 

 هرچند کتاب نقاط قوت فراوانی دارد ولی در مواردی از ضعف هم برخوردار است.

چاپ کتابهای تاریخ شفاهی  را می‏توان راهی برای انتقال و حفظ ارزش‏ها و تاریخ جنگ و گام مثبتی در جهت باروری ادبیات دفاع مقدس دانست و انتظار این است که فرهیختگان , منتقدان وفعالان جبهه انقلاب اسلامی با نقد و بررسی این اثار بر غنای آثار بعدی بیفزایند و موجبات تبلیغ بیشتر این اثار و گسترش مفاهیم منتشره در ان را فراهم اورند  .

طی سالهای گذشته آثار خوبی از فداکاری های رزمندگان گیلانی منتشر شده است و رویه دستگاههای متولی به سمت ثبت و ضبط خاطرات شفاهی این عزیزان بوده است ولی انچه این کتاب را از سایر آثارگیلانی اینچنینی متمایز می کند , خود جوش بودن تهیه اثر است .

خواندن این کتاب را به همه کسانی که دغدغه چیزهایی مثل ملیت,ایرانیت,غرورملی, شرف, منافع ملی ,تاریخ ,مردانگی ,عزت,ناموس و چیزهایی از این دست دارند , توصیه می کنم.

 چند صفحه از این کتاب ارزشمند " فانوس ها همه خاموش " را به عنوان یک دیباچه در ادامه  تایپ کرده ام .

  

بار دوم که هواپیما ها بمباران کردند ،محمد رضا به برادر بزرگ ترش که جانشینش بود گفت :" شما برو آن طرف سری بزن و برگرد.". تا خواست بلند شود هواپیما ها دوباره آمدند. برادرش که فرمانده ی گروهان سلمان بود به او گفت : " بلند شو ، تعلّل نکن . برو ببین آن طرف چه خبر است ." نمی دانم به او الهام شده بود ، چی بود که می خواست او از آنجا برود . نمی خواست دو برادر یک جا باشند . هواپیما آمد ، کالیبر بست و رفت . بین ما کسی طوری اش نشد ولی بعدش بمب خوشه ای را انداختند. چند تا بمب خوشه ای پرتاب شد و منفجر شد!به شعاع 300 متر ، یعنی وجب به وجب ما را بمباران کردند . در همین لحظه عطا سر پا بود و محمد رضا نیم خیز . ما هم نشسته بودیم . وقتی بمب ریخته شد ، همه خیز رفتیم . محمد رضا هدایت پناه که نیم خیز بود ، آمد که بنشیند افتاد روی من دقیقاٌ شکمش ماند روی سرم . سمت راست من محسن حسن زاده بود . آن طرفترش عطا . عطا تقریباٌ رو در روی من سر پا ایستاده بود .بعد از این که بمباران تمام شد آمدم خودم را بیرون بکشم که احساس سنگینی کردم . چند جای بدنم ترکش خورده بود ، فقط پوستم را سوزانده و داخل نرفته بود . احساس کردم چیزهایی به من خورده , دستم را هم رویش کشیدم ، دستم را سوزاند . آمدم سرم را بکشم که متوجه شدم سنگینی چیزی روی سرم است . به زور سرم را کشیدم بیرون ، دیدم محمد رضا ست . پشتش را نگاه کردم ، دیدم محسن حسن زاده که ماسک روی صورتش بود با دست سالمش فیلتر ماسک را بیرون کشیده بود . خون توی ماسکش فواره می زد . چشمی ماسک کاملاٌ خونی شده بود . به او گفتم :" محسن خوب این ماسک را بکن ." دیدم که یک دستش درب و داغان شده و کل انگشت هایش به مقداری پوست وصل بودند . از این طرف هم خون فواره می زد . آن طرف را نگاه کردم ، دیدم زیر بازوی دست چپ عطا ترکش خورده . اول ترکش را ندیدم . نوعی پیراهن نظامی پوشیده بود که خیلی خشک بود و آب دیر به آن نفوذ می کرد . خون از داخل بدنش که پایین می آمد و می ریخت ، انگار شلنگ وصل کرده باشند ، فواره می زد و بیرون می آمد . دیدم عطا آرام آرام کج می شود .گفتم :"خدایا اگر دستش باشد که نباید این طور شود ." عطا کم کم افتاد پایین . آن طرف ورودی را نگاه کردم ، دیدم از حجت نظری خبری نیست . صدای فریادی شنیدم . دید م مرتضی حسن زاده زنده است . یک پایش را گرفته هی به آسمان نگاه می کند و فریاد می زند و فریاد می زند :" وای ، ای خدا مردم ، وای به دادم برسید ". خیلی وحشتناک بود . یک پایش سالم بود ، اما آن پای دیگر تیزی استخوانش بیرون زده بود و ماهیچه ها عقب کشیده شده بودند. تکه ی قطع شده ی پایش کاملاٌ رفته بود . همه ی این ها در فاصله ی زمانی چند ثانیه اتفاق افتاد . شما حساب کنید یک پسر چهارده ساله در این شرایط چه کار باید بکند ؟ کنارش را نگا ه کردم ، دیدم رسول جعفری همان جور که تکیه داده بود ، ترکش خورده و شهید شده . هرچه نگاه کردم از حجت خبری نیست . رهبر را موج انفجار گرفته و رفته بود عقب . این طرف محمد رضا را صدا می زدم جواب نمی داد . ماسک محسن را کشیدم بیرون ، دیدم ترکش خورده . مرتب به خودم می گفتم نکند ترکش توی سرش خورده باشد . آن طرف عطا را نگاه می کردم:" خدایا کدام رابگیرم ؟

دیدم حجت دارد از روی شانه ی خاکی کانال بالا می آید . می لنگید . یکی دو تا ترکش به باسنش خورده بود . آمد و دید که فقط من و باقر تقدس نژاد سالم هستیم . البته خیلی ما هم خیلی سالم نبودیم . آ " گفت:"هیچ کس نباید بفهمد." به خاطر حفظ روحیه ی بچه ها . حالا ما خبر پایین را نداشتیم . حجت گفت همه ی این شهدا و مجروحین را باید در آمبولانس بگذاریم و بفرستیم عقب . فکر کردیم همین چهار ـ پنج نفر هستند . آمدیم پایین دیدیم گروهان ابوذر که رضا ادبی فرمانده و رفیعی و خادمی از بچه های لنگرود هم جانشین و معاون گروهان بودند ، بیش تر شان شهید شده اند . تعدادی هم از گروهان سلمان بودند. ساعت دوازده ظهر بود . نظری بود ، باقرتقدس نژاد سید تقی تقوی و حسین ذکی زاده و من . چهارـ پنج نفردیگر هم بودند . هر ماشینی که می آمد جلویش را می گرفتیم . اول افرادی که نفسی در بدن داشتند سوار می کردیم. آن جا دیگر بحث آمبولانس ، باند پیچی و از این چیزها نبود . فقط باید یک ما شین گیر می آوردیم و آن بند ه های خدا را داخلش و می گذاشتیم و به اورژانس می فرستادیم . تا جایی که یادم هست حدود چهل نفر از شهدا و مجروحین را جابه جا کردیم . ما یک گروهان هشتاد نفری بودیم که متلاشی شده بود . عمده ی تلفات از گروهان ابوذر بود. عطا ومحمد رضا همان جا معلوم بود تمام کرده اند . من فکر نمی کردم عطا شهید بشود . چون ظاهر عطا را می دیدم . بعداٌ فهمیدم ترکش دستش را سوراخ کرده و رفته بود توی قلبش . بعد از این که مجروحین را جمع کردیم ، به شهدا رسیدیم . شهید مصطفی حسنی نژاد چاق بود و بچه ها خیلی با او شوخی می کردند ، اما یکبار نشد که جواب بد به کسی بدهد . چهار نفری آمدیم بلندش کنیم دیدیم

زورمان نمی رسد .شش نفری گرفتیم، باز هم نتوانستیم . گذاشتیمش داخل پتو . در عقب تویوتا را باز کردیم . دو نفر از بچه ها رفتند بالا ، شش نفری پتو را گرفتیم و گذاشتیمش داخل ماشین . شما این لحظه را بگذارید کنارآن موقع که داشت با بچه ها صحبت می کرد و التماس دعا می گفت و حلالیت می طلبید . فرمانده ی گروهان ابوذر ، غلامرضا ادبی هم شهید شد . پایش یک ترکش بزرگ خورده بود . ترکش به استخوانش هم نخورده بود . تا مشهد هم رفت و توی بیمارستان ...

پی نوشت :

مجید بزرگی بزرگتر از انست که بخواهم برایش چیزی بنویسم ...

او هنوز هم بسیجی است ....

مجید بزرگی ها عزت را برای ملت ایران به ارمغان اوردند , من هم برایش عزت آرزومندم .


نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1391ساعت 10:51    


لینک در وبلاگ قبلی من :    http://foumani.blogfa.com/post/25 

محمد پور خوش سعادت

نظرات  (۰)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">